تبلیغات
gallery - مادر
آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم!!

مادر

جمعه 27 اسفند 1389 02:01 ق.ظ

نویسنده : reza r

مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه ی خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت بک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه ومنو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم.آخه اون چطور تونست بامن این کار رو بکنه؟

به روی خودم نیاوردم فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فورا از اونجا دورشدم روزبعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد وگفت هووو...مامان توفقط یک چشم داره.

فقط دلم میخواست یه جوری خودما گم وگور کنم کاش زمین دهن وا میکرد ومنو...

کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

"روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد وخوشحال کنی چرا نمی میری؟

اون هیچی نگفت..

یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم  چون خیلی عصبانی بودم احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم میخواست از اون خونه برم ودیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم وموفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

همان جا ازدواج کردم واسه خودم خونه خریدم زن و بچه وزندگی...از زندگی بچه ها وآسایشی که داشتم خوشحال بودم.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون ساله منا ندیده لود وهمینطور نوه هاشو

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به او خندیدند و من داد کشیدم که چرا خودش را دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر سرش  داد زدم:چطور جرئت کردی بیای به خونه من و بچه ها را بترسونی!؟گم شو از اینجاهمین حالا.

اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت میخوام مثله اینکه آدرس را عوضی اومدم وبعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد یک روز یه دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار

دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم یه دروغ گفتم که یه سفر کاری میرم

بعد زا مراسم رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشکم نریختم اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن.

این بود:ای عزیزترین پسر من.من همیشه به فکر تو بوده ام منو ببخش که به خونت اومدم وبچه هاتو ترسوندم  خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو راببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ...وقتی تو خیلی کوچیک بودی  تو یه تصادف یک چشمت را ازدست دادی به عنوان یک مادر نمی توانستم نحمل کنم وببینم که تو داری بزرگ میش با یک چشم بنابراین چشم خودم را دادم به تو برای من افتخاربود که پسرم میتونست با اون چشم به  جای من دنیای جدید را بطور کامل ببینه.

باهمه عشق وعلاقه ی من به تو مادرت(حالا خوبه مادرش بهش گفت حقیقتا تا پسره بتونه...اما اگه مادر خودمون هرچیزیا که باشه به روی ما نیاره چی؟اون دنیا باید جواه خدات رابدی نه مادرت و توبه ای هم در کار نسیت مگه نه؟)


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -