تبلیغات
gallery - قرار
آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم!!

قرار

چهارشنبه 25 اسفند 1389 08:58 ب.ظ

نویسنده : reza r

قرار

نشسته بودم روی نیمکت پارک کلاغ ها را می شمردم.تا بیاید.سنگ می انداختم بهشان می پریدند دورتر می نشستند.کمی بعد دوباره بر می گشتندجلوم رژه می رفتندساعت ازوقت قرارگذشت.نیامد.عصبی شدم.شاخه گلی که دستم بودسر خم کرده داشت می پژمرد.

طاقتم طاق شد.ازجام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سر کلاغ ها گل را هم انداختم زمین پاسارش کردم گند زدم بهش.گل برگ هایش کنده پخش ولهیده شده.بعدیقه ی پالتوم را دادم بالا  دست هام را کردم تو جیبهام راهم را کشیدم رفتم.نرسیده به در پارک صداش از پشت درآمد.

صدای تند قدم هاش وصدای نفس نفس هاش هم برنگشتم به رووش.حتی برای دعوا مرافعه قهر ازدر خارج شدم.

خیابان را به رو گذشتم .هنوز پشتم می آمد.صدا پاشنه چکمه هاش را می شنیدم.می دوید صدام می کرد.

آن طرف خیابان ایستادم جلو ماشین  هنوز پشتم بش بود.کلید انداختم درراباز کنم بنشینم بروم برای همیشه کلید انداختم دررا باز کنم بروم برای همیشه.باز کرده نکرده صدای بوق ترمز شدیدو فریاد ناله ای کوتاه ریخت تو گوشم.توجانم.

تندی برگشتمدیدمش پخش خیابان شده بود به روو افتاده بود جلو ماشینی کهبش زده بود و راننده اش هم داشت توسر خودش می زد.

سرش خورده بود روو آسفالت پکیده بود وخون راه کشیده بود می رفت سمت جوی خیابان.

مبهوت.

گیج

منگ.

هاج و واج نگاش کردم.

تودسته چپش بسته کوچکی بود.

کاو پیچ محکم چسبیده بودش.نگام رفت ماند رو آستین مانتوش که بالا شده ساعتش پیدابود.چهار و چهل وپنج دقیقه.نگام برگشت ساعت خودم رادیدم چهار وچهل وپنج دقیقه!

گیج و درب وداغان نگا ساعت راننده ی بخت برگشته کردم.عدل چهار وچهل پنج دقیقه بود!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اسفند 1389 09:05 ب.ظ