تبلیغات
gallery - قهوه نمکی
آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم!!

قهوه نمکی

سه شنبه 24 اسفند 1389 04:45 ب.ظ

نویسنده : reza r

قهوه نمکی

اون(دختر)رو تو یک مهمونی ملاقات کرد.خیلی برجسته بود.خیلی از پسرها دنبالش بودند.درحالیکه او(پسر)کاملا طبیعی بود و هیچ کس بهش توجه نمی کرد

آخرمهمونی دختره را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد.دختر شگفت زده شد.امااز روی ادب دعوتش را قبول کرد.توی یک کافی شاپ نشستند.پسر عصبی تر ازاون چیزی بودکه چیزی بگه دختر احساس راحتی نداشت وفکر می کرد.خواهش میکنم اجازه بده برم خونه ...

یکدفعه پسر پیش خدمت راصدا کرد میشه یکم نمک برام بیاری؟می خوام بریزم تو قهوه ام همش بهش خیره شدند خیلی عجیبه!چهره اش قرمز شد اما قهوه اش رابانمک سرکشید.دختر با کنجکاوی پرسید چرا اینکارا میکنی؟پسر جواب داد:وقتی پسر بچه کوچکی بودم نزدیک دریا زندگی می کردم بازی تو دریا را دوست داشتم می تونستم مزه دریا را بچشم مثله مزه قهو ه نمکی حالا هر وقت قهوه میخورم به یاد بچگی ام می افتم.زادگاهم  برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده برای والدینم که اونجا زندگی می کنند.همینطور صحبت می کرد اشک از گونه هایش سرازیرشد.دخترشدیدا تحت تاثیر قرار گرفت .یک احساس واقعی ازته قلبش.مردی که می تونه دلتنگیش را به زبون بیاره.اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه.همه غمش خونوادشه و....بعد دختر شروع به صحبت کرد درمورد زادگاه دورش بچگیش وخونوادش .

مکالمه خوبی بود شروع خوبی هم بود.اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه:خوش قلبه خونگرمه ودقیق.اون اینقدر خوبه که دلش براش تنگ میشه!ممنون از قهوه نمکی!بعد قصه مثل داستانهای عشقی زیباشد پرنسس با پرنس ازدواج کرد (لطفا لبخندنزنید چون باید گریه کنید کم کم) وباهم در خوشبختی زندگی می کردند....هروقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت چون میدونست که با اینکار حال می کنه.بعداز چهل سال مرد درگذشت یک نامه برای زن گذاشته بود.عزیزترینم لطفا منو ببخش بزرگترین دروغ زندگی ام روببخش.این تنها دروغی بود که به توگفتم یادت میاد اولین قرارمون رو؟در اون موقع خیلی استرس داشتم در واقع یکم شکر میخواستم اما هول کردم وگفتم نمک.برام سخت بود حرفم را عوض کنم بنابر این ادامه دادم هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه!خیلی وقتها تلاش کردم تا حقیقت روبهت بگم اما ترسیدم چون بهت قول داده بودم که یه هیچ وجه بهت دروغ نگم...حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم من قهوه نمکی را دوست ندارم چون خیلی بدمزه است...امامن در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم !چون توروشناختم هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون اینکار رو برای تو کردم.توراداشتن بزگترین خوشبختی زندگی منه.اگر یک باردیگر بتونم زندگی کنم هوز میخوام با توآشنا بشم و تورا برای کل زندگی ام دشته باشم حتی اگر مجبور باشم 2باره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه را خیس کرد. یه روز یه نفر ازش پرسید مزه قهوه نمکی چطوره؟اون پاسخ داد:"شیرینه"

(گفتم خوشحال نشید زیاد.اگه واقعا با یه قهوه نمکی آدم خوشبخت بشه نیلوفرا همون اول برای قهوه نمکی دعوت می کردم شایدم قهوه فلفلی)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 اسفند 1389 05:31 ب.ظ