تبلیغات
gallery - شرح حال یک زندگی
آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم!!

شرح حال یک زندگی

سه شنبه 24 اسفند 1389 04:45 ب.ظ

نویسنده : reza r

شرح حال یک زندگی...

ازبدو تولد موفق بودم وگرنه پام به این دنیا نمی رسیداز همون اول کم نیاوردم با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید های وهوی است.

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد پی در پی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!

این شد که وقتی رفتم مدرسه ازهمه سن وسالهای خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب می بردند.

هیچ وقت درس نخوندم هروقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می خورد.هر صفحه ای ار کتاب را باز می کردم جوا سئوالی بود معلمم از من می پرسید.

این بودکه سال سوم دبیرستان معلمم که من را بابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!تو المپیک مدال طلا بردم!آخه ورق من گم شده بود ویکی از ورقه ها بی اسم بود منم گفتم اسمما یادم رفته بنویسم!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم.

اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد وگفت:نیازی یه صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هروقت چیزی از زمین بر می داشتم یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد.

بعدا توی دانشگاه پیچید:دختر رئیس دانشگاه عاشق ناجی اش شده تازه فهمیدم اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

یک روز که برای روز معلم برای یک از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم را پرت کرد بیرون منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره.

خلاصه این شد ماجرای خوستگاری ما والان هم استاد شمام!کسی سئوالی نداره؟

(جون من کسی نگه آدم دروغ گو لطفا)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -