تبلیغات
gallery - سکوت خاکستری
آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم!!

سکوت خاکستری

یکشنبه 22 اسفند 1389 05:50 ب.ظ

نویسنده : reza r

سکوت خاکستری

مترو ایستاد.سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت چندقدمی توی واگن قدم زد و یه جا انتخاب کرد ونشست.روبروش یه زن میانسال بود ویه دختر جوان نشسته بودکه....

واااای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود؟خاطرات صاعقه آور به مغز پسر برخورد میکرد.طوفانی توی ذهنش بپاشد.خود خودش بود.همونی که ادعا میکرد"من بدون تو میمیرم"الان روبرویش نشتسته بود واینطوری نگاهش میکرد؟توی دلش تبسمی بقصد انکارزدوفکرکرد"می بینم که هنوز زنداه ای پس دروغ میگفتی همه ی شما دخترها همین هستید"...(این یه جا را درست فکر کرده بود اما این دختر فرق میکرد. معجزه شده)

2سال گذشته بود یانه شاید هم بیش تر.یادش نمی اومد.اصلا برایش مهم نبود.آرایش ولباسش نسبت به اون زمانهایه پرده ساده تر شده بودوالبته چهره اش...

چندبار سعی کرد نگاهش را بدزده چند بار سعی کرد دزدکی و زیر چشمی نگاهش کنه اما گریزی نبود انگار دختر فقط زول زده بود بهش سرد سرد اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش پرتاب میشد.کاش دهن باز میکردویه بد وبیراهی میگفت اما اینقدر مرده نگاهش میکرد.

ظاهرا مقصد رسیدنی نبود.تصمیم گرفت یه ایستگاه زودتر پیاده بشه وفوقش چند دقیقه پیاده روی کنه ولی در عوض زودتر از این نگاه سرد فرارکنه.

همین که خواست از جاش بلند بشه تصمیم گرفت برای آخرین بار وبی بهانه مثله دختر مستقیم بهش زل بزنه

زن میانسال همراهش .با لبخند تلخی گفت:زیاد خودتا خسته نکن4ساله نابیناشده از بس گریه کرد!پیاده شد ومترو رفت.....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -