تبلیغات
gallery - یک داستان واقعی
آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم!!

یک داستان واقعی

یکشنبه 22 اسفند 1389 06:49 ب.ظ

نویسنده : reza r

یک داستانی واقعی..

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب میکرد .خانه های ژاپنی دارای فضای خالی بین دیوارهای چوبی هستند.این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دیدکه مخی از پشت به پایش فرو رفته بود.دلش سوخت ویک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟دریک قسمت تاریک بدون حرکت مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!چنین چیزی امکان ندارد وغیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.در این مدت چکارمیکرده؟چگونه وچی میخورده؟همانطورکه به مارمولک نگاه میکرد یکدفعه مارمولک دیگربا غذایی در دهانش ظاهرشد!!!مرد شدیدا منقلب شد.ده سال مراقبت چه عشقی چه عشق قشنگی!!!

اگر موچود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشدپس تصورکنید ما تا چه حد میتوانیم عاشق شویم اگر.....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -