تبلیغات
gallery
آنقدر شکست می‌خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم!!

ردپا...

دوشنبه 27 تیر 1390 10:35 ب.ظ

نویسنده : reza r
iهمه خوابند عجیب،
همه دورن و غریب،
عشق پوسیده  ز  غفلت...
شاید...اومرادوست ندارد...
بیوفایی شذه رایج که به بازار سیاه قدمی بگذاری
از دورنگی شده رنگ دل مردم بی رنگ!
خودپرستی و غرور...
عشق افتاده به زیر قدم نامردان...
و خدا باز چرا تنها شد؟
ما که انگونه نبودیم،چرا؟!
به خدا باز قسم خواهد خورد
که خدا هست در این شهر شلوغ
پشت ما خالی نیست...دست غیر به چه کارم آید؟
سفر تا دل ابر می دهد تسکینم..
و تو کافیست دو چشمانت را،رو به او سوق دهی
آدمی عشق چه می داند؟
همنفس نیست در این راه،نفس گیرانند
که خدا را از دل  می ربایندو بعد...
تودگر تنهایی،و در آن حال تو گویی یارب
و خدا سوی تو می آید دوست..
گام بردار تو خود می بینی،بال پرواز به چشمان تو می آویزد
 

طلعت شفیعی



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بهانه

جمعه 24 تیر 1390 09:13 ب.ظ

نویسنده : reza r
منگرچنین به چشمم،ای چشم آهوانه
ترسم قراروصبرم،برخیزد از میانه
ترسم با نام بوسه،قارت کنم لبت را
ترسم بسوزد آخر،همراه من ترا نیز
این آتشی که از شوق درمن کشد زبانه
چون شب شودازآیندست،اندیشه ای مدام است
در برکشیدنت مست ای خواهش شبانه
ای رجعت جوانی،در نیمه راه عمرم
بر شاخه ی خزانم ،بی تیغ وتازیانه
ای مرده در  وجودم،با تو هراس طوفان!!
ای معنی رهایی!ای سال!ای کرانه!
جانم پر از سرودی است،کز چنگ تو تراود
ای شور ای ترنم ای شعر ای ترانه


زنره یادحسین منزوی



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ناگاه عشق

جمعه 24 تیر 1390 08:58 ب.ظ

نویسنده : reza r
ناگاه عشق عشق نه چیزی عجیب تر
چیزی شیبه زلزله اما مهیب تر
چیزی غریب مثله نگاه کبوتران
یا مثل چشمهای تو حتی غریب تر
تقسیم شد  نگاه تو وبی نصیب ماند
چشمی که نیست چشمی از او بی نصیب تر
رفتم میان باغ اساطیری گناه
درجست وجوی میوه ای از سیب سیب تر
تنها همین همین که بگویم:نیافتم از چشمهای  تودل فریب تر
با دستهای سوخته ام باز آمدم
عاشق تر وحریص تر و نا شکیب تر
اینک منم غریق تماشای لحظه هایت
با چشمی از کبوتر وباران نجیب تر




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ترجمه یالان(موزیک محسن یگانه)

سه شنبه 14 تیر 1390 01:53 ب.ظ

نویسنده : reza r
این آهنگ که به زبان ترکیه!!گفتم بد نیست ترجمه فارسشیم بذارم
چون تو سایته خود محسن یگانه که
ترجمش نبود نمیدونم چرا!شایدم درآینده بذاره!!
Geri döndüren gördün mü geçmişi

گذشته ای راکه پشت سر گذاشتی را دیدی

Bo؛a soldurdun o nazlı gençliği

آن جوانی نازنین را بی دلیل از بین بردی

Bir avuç toprak için yor kendini

برای مشتی خاک خودت را خسته می کنی

Dünyada ölümden ba؛kası yalan

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است

Yalan ba؛kası yalan

دروغ همه چیز دروغ

Dünyada ölümden ba؛kası yalan

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است



Zaman kendine benzetmez herkes

زمان هیچ کس را شبیه خودش نمی کند

Hesapsız açar baharlar pembeyi

بهار بی حساب شکوفه ها را می شکفد

Açmadığın dalda sözün geçer mi

آیا می توانی شاخه ای را که نشکفته شکوفا کنی

Dünyada ölümden ba؛kası yalan

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است


Sitem etme haberi yok dağların

شکوه نکن که کوهها خبر ندارند

Gözlerini ellerinle bağladın

چشمانت را با دستهایت بسته ای

Faydası yok geç kalınmı؛ fidanın

فاید ه ای ندارد نهالی که دیر کاشته شده با شد

Dünyada ölümden ba؛kası yalan

در دنیا بجز مرگ همه چیز دروغ است



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نیلوفر

سه شنبه 14 تیر 1390 01:52 ب.ظ

نویسنده : reza r
نیلوفر

از مرز خوابم می گذشتم،

سایه تاریك یك نیلوفر

روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود .

كدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

***

در پس درهای شیشه ای رؤیاها،

در مرداب بی ته آیینه ها،

هر جا كه من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یك نیلوفر روییده بود .

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شكفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم .

***

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد .

كدامین باد بی پروا

دانه نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

***

نیلوفر رویید،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشید

من به رؤیا بودم

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

در رگهایش من بودم كه می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همه من بود

كدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

به پای تو حروم شدم

جمعه 3 تیر 1390 01:15 ق.ظ

نویسنده : reza r
به پای تو حروم شدم

دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شدم
خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شدم

اونی که عاشق شده بود بدجوری تو کارتو موند
برای فاتح دلت حالا باید فاتحه خوند

تموم وسعته دلو به نام تو سند زدم
غرور لعنتی می گفت بازی عشقو بلدم

از تو گله نمی کنم از دست قلبم شاکی ام
چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاریکی ام

دوست ندارم چشمهای من فردا به آفتاب وابشه
چه خوب میشه تصمیم توآخرماجرا بشه

دست ودلت نلرزه بزن تیر خلاصو
از اون که عاشقت بود بشنو این التماسو



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 تیر 1390 01:22 ق.ظ

تفاوت مرد و زن؟

پنجشنبه 2 تیر 1390 04:23 ب.ظ

نویسنده : reza r
خونه مشغول کار بودم دخترم بدو بدو اومد وپرسید.
دخترم:مامان تو زنی یا مردی!
من:زنم دیگه پس چی؟
دخترم:بابا چی اونم زنه؟
من:نه مامانی بابا مرده.
دخترم:راست میگی مامان؟
من:آره چطورمگه؟
دخترم:هیچی مامان دیگه کی زنه؟
من:خاله مریم  خاله آرزو مامان بزرگ
دخترم:دایی سعید هم زنه؟
من: نه اون مرده.
دخترم :از کجا فهمیدی زنی؟
من:فهمیدم دیگه مامان از قیافه ام.
دخترم:یعنی ازچی؟ازقیافه ات؟
من:از اینکه خوشگلم
دخترم:یعنی هرکی خوشگل بود زنه؟
من:آره دخترم
دخترم بابا از کجا فهمید مرده؟
من:اونم از قیافه اش فهمید.یعنی بابایی جون
ریش داره وریشهاشو میزنه وزیاد خوشگل
 نیست مرده.
دخترم:یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن؟
من:آره تقریبا
دخترم:ولی بابایی که از تو خوشگل تره
من:اولا تو نه شما بعدشمک باباییت
کجاش از من خوشگل تره؟
دخترم:چشاش
من:یعنی من زشتم مامانی؟
دخترم:آره
من:مرسی
دخترم:ولی دایی سعید هم از خاله
خوشگل تره.
من: خوب مامان بعضی وقتا استثنا
هم هست
دخترم:مامان من مردم؟
من:نه تو زنی
دخترم:یعنی منم زشتم
من:نه مامان کی گفت توزشتی تو ماهی
ولی الان تو کودکی
دخترم:یعنی من زن نیستم؟
من:چرا جنسیتت زنه ولی الان کودگی
دخترم:یعنی چی؟
من:ببین مامان همه ی آدما شناسنامه دارن
که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص
میشه  جنست تو هم توی شناسنامه ات زنه
دخترم:یعنی منم مامانم؟
من:آره دیگه تو هم مامان عروسکهاتی
دخترم:ن ن ن ن نه!منم مامان واقعی ام؟
من:خب توهم یه مامان واقعی کوچولو
برای عروسکهات هستی دیگه
دخترم مامان مسخره نباش دیگه من چی ام
من:تو کودکی
دخترم:کی زن میشم؟
من:بزرگ شدی
دخترم:مامان من نفهمیدم کیازنن؟
من:ببین یه جور دیگه میگم کی
بتو شیر داد!!!؟
دخترم:بابا هرشب تو لیوان سبزه بهم شیر
میده دیگه
من:نه الان رو نمیگم کوچولو بودی؟
دخترم:نمی دونم
من:نمی دونم چیه من دادم دیگه
دخترم: کی شیر دادی؟
من:ای بابا ببین مامان جون خودت
که بزرگ بشی کم کم می فهمی
دخترم:نه الان میخوام بفهمم
من:خب هرکی روسری سرش کنه زنه
هرکی نکنه مرده
دخترم:یعنی تو الن مردی میریم پارک
زن میشی؟
من:نه ببین من چیه تومیشم؟
دخترم:مامان
من:خب مامانا همشون زنن وباباها
همشون مردن
دخترم:اهان فهمیدم
من:خدا خیرت بده که فهمیدی برو
نیم ساعت بعد
دخترم:مامان یه سوال بپرسم؟
من:بپرس ولی درموردزن ومرد نباشه ها
دخترم:درمورد ماهی قرمزه؟
من:خب بپرس
دخترم:مامان ماهی قرمزه زنه یا مرده!!!؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 تیر 1390 01:18 ق.ظ

شرمنده ام مترسکی خوبی نبوده ام

پنجشنبه 2 تیر 1390 04:21 ب.ظ

نویسنده : reza r
شرمنده ام مترسکی خوبی نبوده ام

امشب دلت خنک شد ودیدی کیستک
آن تکسوارمرد خیال تو نسیتم
 
جایی برای پوزش و بخشش گذاشتی؟
از لطفتان دو ساعت و نیمی گریستم

لیچارهایتان شده پتکی در این فضا
 من می روم نمی شود اینجا بایستم

هر لحظه با حرف رکیکی نثار من
یکجا بگو چیم بگمان تو چیستم

رفتم ولی معلم خوبی نبوده ای
تفهیم کن چگونه رد و نمره بیستم

شرمنده ام مترسکی خوبی نبوده ام
من راببخش مرد خیال تو نیستم






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نه به جنیفرلوپز

جمعه 2 اردیبهشت 1390 04:55 ب.ظ

نویسنده : reza r

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه کردن بود.یه فرشته آمد وازش پرسید"چراگریه میکنی؟هیزم شکن گفت تبرم توی رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت وازهیزم شکن پرسید:آیا این تبر توست؟

هیزم شکن جواب داد:نه

فرشته دوباره ...

به زیر آب رفت واین بار با یه تبر نقره ای برگشت وپرسید آیا این تبر توست؟دوباره هیزم شکن جوا داد:نه

فرشته بازهم زیر آب رفت واین بار با یه تبر آهنی برگشت وپرسید:آیااین تبر توست؟

جواب داد:آره

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد وهر سه تبر را به اوداد وهیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.

روز دیگر وقتی داشت با زنش کناره رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همون رودخانه.هیزم شکن داشت گریه میکرد فرشته باز هم اومد وپرسید که چرا گریه می کنی؟اوه فرشته زنم افتاده توی آب.(بهتر بخت سیاهش سفید شده)

فرشته رفت زیر آب وبا جنیفرلوپز برگشت وپرسید:زنت اینه؟هیزم شکن فریاد زدآره.

فرشته عصبانی شد:تو تقلب کردی این نامردیه

هیزم شکن جواب داد:اوه فرشته منو ببخش.سوءتفاهم شده.میدونی اگه به جنیفر لوپز نه میگفتم تو می رفتی وبا کاترین زتاجونز می اومدی و بازهم میگفتم نه.تو هم می رفتی بازن خودم برمی گشتی و من هم می گفتم آره اونوقت هر سه تا را به من می دادی اما فرشته من یه آدم فقیرم(غلط کرد تبر طلایی را میفروخت)وتوانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم وبه همین دلیل بود که اینبار گفتم آره.(قابل توجه دخترا حالا هی بگین پسرا نامردن حتما بی دلیل یه کاری را نمیکنن.)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

پیشگو...

جمعه 2 اردیبهشت 1390 04:34 ب.ظ

نویسنده : reza r

پیشگو

 

پیرمرد رو به مایکل گفت:من به تو این قدرت را منتقل میکنم که با انرزی خودت بیماری آدمها را درمان کنی ایرادی هم نداره که بخاطر اینکار ازشون پول بگیری اما مراقبش باش که از انرزی ات استفاده نابجانکنی!

مایکل قول داد وپیرمرد هم نیرویش را منتقل کرد.

مایکل خیلی زوبه عنوان دکتر انرژی درمانی برای خودش دست و پا کرد وصاحب پول وثروت وشهرت و..شد اما

اما از اون روز که به عنوان مشاور ومباشر در خدمت یک قمار باز حرفه ای استخدام شد تا با نیرویش دست حریفان را بخواند وبه قمار باز بگوید که چگونه بازی کند حرفهای پیرمرد را فراموش کرد و....

آخر این طمع مایکل باعث شد که هنگام تمرکز یک اشتباه کوچک بکندودست حریف را اشتباه بگوید ومرد قمار باز دار وندارش را ببازد و...

ودر عوض یک گلوله توی مرکزانرژی مایکل خالی کند




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کجایی...

یکشنبه 14 فروردین 1390 02:48 ب.ظ

نویسنده : reza r

کجایی درشب هجران که زاریهای من بینی؟

چوشمع ازچشم گریان اشکباریهای من بینی

  

 کجایی ای که خندانم ز وصلت دوش میدیدی

که امشب گریه های زار زاریهای من بینی؟

 

کجایی ای قدحها ازکف اغیار نوشیده

که از جام غمت خونابه خواریهای من بینی؟

 

شبی چند از خدا خواهم به خلوت تا سحرگاهان

نشینی با من وشب زنده داریهای من بینی

 

شدم یار تو وازتوندیدم یاری وخواهم

یارمن شوی ای یار ویاریهای من بینی

 

برای امتحان تا می توانی بار دردا وغم

بنه بر دوش من تا بردباریهای من بینی

 

برای یادگار خویش شعری چند چو((هاتف))

نوشتم تا پس ازمن یادگاریهای من بینی؟

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 15 فروردین 1390 09:17 ب.ظ

مادر

جمعه 27 اسفند 1389 03:01 ق.ظ

نویسنده : reza r

مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم...اون همیشه مایه ی خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت بک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه ومنو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم.آخه اون چطور تونست بامن این کار رو بکنه؟
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قرار

چهارشنبه 25 اسفند 1389 08:58 ب.ظ

نویسنده : reza r

قرار

نشسته بودم روی نیمکت پارک کلاغ ها را می شمردم.تا بیاید.سنگ می انداختم بهشان می پریدند دورتر می نشستند.کمی بعد دوباره بر می گشتندجلوم رژه می رفتندساعت ازوقت قرارگذشت.نیامد.عصبی شدم.شاخه گلی که دستم بودسر خم کرده داشت می پژمرد.


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اسفند 1389 09:05 ب.ظ

خواستم...

سه شنبه 24 اسفند 1389 05:25 ب.ظ

نویسنده : reza r
سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

قهوه نمکی

سه شنبه 24 اسفند 1389 04:45 ب.ظ

نویسنده : reza r

قهوه نمکی

اون(دختر)رو تو یک مهمونی ملاقات کرد.خیلی برجسته بود.خیلی از پسرها دنبالش بودند.درحالیکه او(پسر)کاملا طبیعی بود و هیچ کس بهش توجه نمی کرد

آخرمهمونی دختره را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد.دختر شگفت زده شد.امااز روی ادب دعوتش را قبول کرد.توی یک کافی شاپ نشستند.پسر عصبی تر ازاون چیزی بودکه چیزی بگه دختر احساس راحتی نداشت وفکر می کرد.خواهش میکنم اجازه بده برم خونه ...


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 اسفند 1389 05:31 ب.ظ

شرح حال یک زندگی

سه شنبه 24 اسفند 1389 04:45 ب.ظ

نویسنده : reza r

شرح حال یک زندگی...

ازبدو تولد موفق بودم وگرنه پام به این دنیا نمی رسیداز همون اول کم نیاوردم با ضربه دکتر چنان گریه ای کردم که فهمید های وهوی است.

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد پی در پی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!

این شد که وقتی رفتم مدرسه ازهمه سن وسالهای خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب می بردند.

هیچ وقت درس نخوندم هروقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می خورد.هر صفحه ای ار کتاب را باز می کردم جوا سئوالی بود معلمم از من می پرسید.

این بودکه سال سوم دبیرستان معلمم که من را بابغه می دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!تو المپیک مدال طلا بردم!آخه ورق من گم شده بود ویکی از ورقه ها بی اسم بود منم گفتم اسمما یادم رفته بنویسم!

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم.

اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد وگفت:نیازی یه صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هروقت چیزی از زمین بر می داشتم یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد.

بعدا توی دانشگاه پیچید:دختر رئیس دانشگاه عاشق ناجی اش شده تازه فهمیدم اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

یک روز که برای روز معلم برای یک از استادام گل برده بودم یکی از بچه ها دسته گلم را پرت کرد بیرون منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره.

خلاصه این شد ماجرای خوستگاری ما والان هم استاد شمام!کسی سئوالی نداره؟

(جون من کسی نگه آدم دروغ گو لطفا)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سکوت خاکستری

یکشنبه 22 اسفند 1389 06:50 ب.ظ

نویسنده : reza r

سکوت خاکستری

مترو ایستاد.سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت چندقدمی توی واگن قدم زد و یه جا انتخاب کرد ونشست.روبروش یه زن میانسال بود ویه دختر جوان نشسته بودکه....

واااای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود؟خاطرات صاعقه آور به مغز پسر برخورد میکرد.طوفانی توی ذهنش بپاشد.خود خودش بود.همونی که ادعا میکرد"من بدون تو میمیرم"الان روبرویش نشتسته بود واینطوری نگاهش میکرد؟توی دلش تبسمی بقصد انکارزدوفکرکرد"می بینم که هنوز زنداه ای پس دروغ میگفتی همه ی شما دخترها همین هستید"...(این یه جا را درست فکر کرده بود اما این دختر فرق میکرد. معجزه شده)

2سال گذشته بود یانه شاید هم بیش تر.یادش نمی اومد.اصلا برایش مهم نبود.آرایش ولباسش نسبت به اون زمانهایه پرده ساده تر شده بودوالبته چهره اش...

چندبار سعی کرد نگاهش را بدزده چند بار سعی کرد دزدکی و زیر چشمی نگاهش کنه اما گریزی نبود انگار دختر فقط زول زده بود بهش سرد سرد اینقدر سرد که صد افسوس از چشمانش پرتاب میشد.کاش دهن باز میکردویه بد وبیراهی میگفت اما اینقدر مرده نگاهش میکرد.

ظاهرا مقصد رسیدنی نبود.تصمیم گرفت یه ایستگاه زودتر پیاده بشه وفوقش چند دقیقه پیاده روی کنه ولی در عوض زودتر از این نگاه سرد فرارکنه.

همین که خواست از جاش بلند بشه تصمیم گرفت برای آخرین بار وبی بهانه مثله دختر مستقیم بهش زل بزنه

زن میانسال همراهش .با لبخند تلخی گفت:زیاد خودتا خسته نکن4ساله نابیناشده از بس گریه کرد!پیاده شد ومترو رفت.....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دو بیتی ها

یکشنبه 22 اسفند 1389 06:50 ب.ظ

نویسنده : reza r

دو بیتی ها

در دیده ی تورمز نهانی پیداست

درجام نگاه تو جهانی پیداست

کس ره نبرد درون آن قلعه ی راز

کز بام وبرش تیروکمانی پیداست

 

 

باآمدنت بهانه پیدا شده است

خورشید میان خانه پیدا شده است

مانیم نظر چشم به هم دوخته ایم

یک لحظه ی  شاعرانه پیداشده است

 

 

با این که تمام قصه را میدانی

باز آیه ی یاس  پیش من میخوانی

با آن همه ترفند دلم رابردی

تا بشکنی و دوباره برگردانی؟

 

بسیارتماشایی وآراسته ای

از رونق ماه آسمان کاسته ای

انگارنه انگار که مارا دیدی

از روی کدوم دنده بر خواسته ای




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 اسفند 1389 06:52 ب.ظ

یک داستان واقعی

یکشنبه 22 اسفند 1389 06:49 ب.ظ

نویسنده : reza r

یک داستانی واقعی..

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب میکرد .خانه های ژاپنی دارای فضای خالی بین دیوارهای چوبی هستند.این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دیدکه مخی از پشت به پایش فرو رفته بود.دلش سوخت ویک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟دریک قسمت تاریک بدون حرکت مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!چنین چیزی امکان ندارد وغیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.در این مدت چکارمیکرده؟چگونه وچی میخورده؟همانطورکه به مارمولک نگاه میکرد یکدفعه مارمولک دیگربا غذایی در دهانش ظاهرشد!!!مرد شدیدا منقلب شد.ده سال مراقبت چه عشقی چه عشق قشنگی!!!

اگر موچود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشدپس تصورکنید ما تا چه حد میتوانیم عاشق شویم اگر.....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

حکایت بهلول وآب انگور

یکشنبه 22 اسفند 1389 06:49 ب.ظ

نویسنده : reza r

بهلول وآب انگور

روزی یکی از دوستان بهلول گفت:ای بهلول!من اگرانگور بخورم آیا خرام است؟بهلول گفت نه!

پرسید:اگربعد از خورد انگور زیر آفتاب دراز بکشم آیا حرام است؟

بهلول گفت:نه!

پرسید:پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای یگذاریم وآن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد آز مدتی آن را بنوشیم حرام می شود...؟

بهلول گفت:نگاه کن من مقداری آب به صورت تو می پاشم.آیادردت می آید؟

گفت:نه!سپس بهلول خاک وآب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت وآن را محکم بر پیشانی مرد زد!

مرد فریادی کشیدوگفت:سرم شکست!

یهلول با تعجب گفت چرا؟!من که کاری نکردم!این گلوله همان مخلوط آب و خاک است وتو نباید احساس درد کنی.اما من سرت را شکستک تا دیگر جرات نکنی احکام خدارابشکنی!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سخنان بزرگان(1)

پنجشنبه 19 اسفند 1389 11:03 ب.ظ

نویسنده : reza r

سخنان بزرگان

بهتراست دریک خانه ی شیشه ای زندگی کنیم جایی که هیچ چیز بر ماپوشیده نیست وهمه چیز برهمه ی نگاههاآشکاراست(آندره برتون)


اگریک باردیگر به دنیا می آمدم بسیار سبک تر گردش می کردم.دربهارباپای برهنه زودتربه راه می افتادم ودر خزانباهمان پاه دیرتر برمی گشتم.بیشترمی رقصیدم با نشاط بیش تر اسب سواری می کردم و داوودی های بیش تری میچیدم(نادین استیر)

 

غیرممکن ها را انجام دادن نوعی لذت است.(والت دیسنی)

 

بزگترین خیانت ها این است که به دوست خودکه تو را راستگومی پندارد دروغ بگویی(حضرت محمد(ص))

 

آنچه را میشنوم فراموش می کنم آنچه را می بینم به یاد می سپارم وآنچه را انجام می دهم درک می کنم(کنفوسیوس)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 اسفند 1389 01:20 ق.ظ

هوای عاشقی...

پنجشنبه 19 اسفند 1389 11:03 ب.ظ

نویسنده : reza r
هوای عاشقی


اگرسکوت کرده ام اگر بریده ام از صدا

ولی هنوز عاشقمولی هنوز آشنا

 

اگرنگاه کرده ام به جاده های بی کسی

ولی همیشه گفته ام به داد من تو می رسی

 

نفس نفس تو داده ای به من هوای عاشقی

نفس نفس فدای تودقیق های عاشقی

 

همیشه دوری از توبردمرابه پرتگاه من

دراین هجوم خستگی توآخرین پناه من

 

رهین عطرنام توست شروع لحظه های من

نشانی ازحضورتوست شمیم یاس ونسترن

 

تویی که حرف اولی همیشگی ترین صدا

تویی که حرف آخری خدا خدا خدا خدا




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 اسفند 1389 01:14 ق.ظ

وقتش رسیده....

پنجشنبه 19 اسفند 1389 11:01 ب.ظ

نویسنده : reza r

وقتش رسیده

وقتش رسیده حال وهوایم عوض شود

باسارپشت پنجره جایم عوض شود

هی کاردست من بدهد چشم های تو

با بیت های سرزده ازسمت ناگهان

حس می کنم که قافیه هایم عوض شود

جای تمام گریه غزل های ناگزیر

باقاه قاه خنده ی بی غم عوض شود

سهراب شعرهای من ازدست می رود

حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود

قدری کلافه ام وهوس کرده ام که باز

دربیت های بعد ردیفم عوض شود

حوای جای گرفته دراین فکر رنج تلخ

انگار هیچ وقت به آدم نمی رسد

تن داده ام به این که بسوزم درآتشت

با این ردیف وقافیه بهترنمی شوم

وقتش رسیده حال وهوایم عوض شود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 اسفند 1389 01:09 ق.ظ

غم دلقک

پنجشنبه 19 اسفند 1389 05:22 ب.ظ

نویسنده : reza r

غم دلقک

مردی نزد روانپزشک رفت و ازغم بزگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد دکتر گفت به فلان سیرک برو.

آنجا دلقکی هست

اینقدر می خنداندت تاغمت یادت برود مرد لبخند تلخی زد وگفت من همان دلقکم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 اسفند 1389 10:02 ب.ظ

مدیر ومنشی

پنجشنبه 19 اسفند 1389 05:18 ب.ظ

نویسنده : reza r

مدیرومنشی

مدیربه منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارها را روبراه کن منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه:من بایدبارئیسم برم سفر کاری کارهات را روبراه کن.

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه:زنم یه هفته میره ماموریت کارهات را روبراه کن.

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه:من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام.

پسره زنگ میزنه پدر بزرگش میگه:معلمم یک هفته نمیاد بیا هرروزبزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم.

پدبزرگ که اتفاقا همون منشی شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگهمسافرت را لغو کن من یا نوه ام سرم بنده.

منشی زنگ میزنه به شوهرش ومیگه:ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهرزنگ میزنه به معشوقه اش میگه:زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت.

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه:کارم عقب افتادو این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس ومشق.

پسر زنگ میزنه به پدربزرگش میگه:راحت باش برو مسافرت معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیرهم دوباره گوشی را ور میداره زنگ میزنه به منشی میگه:برنامه عوض شد حاضرشوکه بریم مسافرت...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 اسفند 1389 01:08 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2